مرتضى راوندى

501

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

قرار آنان به ياران خود گفت : « براى خروج از قلعه مهيّا شويد » پس از آنكه قلعه از حضرات خالى شد ، شاهزاده مهديقلى به عهد خود وفا نكرد و به خدعه و نيرنگ توسل جست . سعى كرد فرستادگان نزديك قدوس را بفريبد و همهء آنها را خلع سلاح نمايد ولى با مقاومت شديد آنان روبرو شد . به همين جهت بسيارى از اصحاب را ، گلوله‌باران كردند و بعد به قلعه حمله بردند و هرچه يافتند . به يغما بردند . از ميان اين جمعيت فقط متمولين ، با دادن رشوه به مأمورين دولت ، زنده ماندند . اسيرانى كه ثروتى نداشتند فورا اعدام گرديدند . « 1 » شاهزاده ، پس از آنكه كارهاى خود را تمام كرد ، با قدوس به بارفروش آمد . سعيد العلما و ساير روحانيان كه به خون اين جماعت تشنه بودند جشن گرفتند و شاديها كردند . شاهزاده كه ابتدا مصمّم بود « قدّوس » را به ناصر الدّينشاه تحويل بدهد در اثر فشار و اصرار روحانيان ، وى را به آنها سپرد و خود عازم تهران شد . در اين موقع سعيد العلما و ساير هم‌فكران او ، تنها به توهين و ناسزاگويى قناعت نكرده « لباسهاى قدوس را در حين شهادتش بيرون آوردند ، عمامه را از سر او برداشتند و با سروپاى برهنه با غل و زنجير در كوچه و بازار مىگردانيدند ، و همهء مردم شهر ، به سبّ و لعن اين مرد مشغول بودند ، آب دهن به صورتش مىافكندند ، و سرانجام با كارد به او حمله‌ور شدند و بدنش را پاره‌پاره كردند و بدن مجروح او را طعمه آتش ساختند . . . » « 2 » پس از آنكه خبر اين واقعه به باب در زندان قلعه چهريق رسيد مدت 6 ماه عزادار و گريان بود . قتل شهداى سبعه « در تاريخ جديد » جريان قتل شهداى سبعه چنين آمده است : « روز ديگر كه به جهت كشتن ، ايشان را به ميدان مىبردند ، حضرات تماشايى در بين راه به ايشان سنگ مىزدند و فحش مىدادند و مىگفتند اينها بابى و ديوانه شده‌اند . جناب حاجى مىفرمودند بلى ماها بابى هستيم ولى ديوانه نشده‌ايم ، باللّه اى مردم ماها به جهت بيدارى و آگاهى شما از جان و مال و عيال و اطفال خود گذشتيم و از دنيا و اهلش چشم پوشيده‌ايم كه شايد شما بيدار شويد و از حيرانى و گمراهى نجات يابيد و در مقام تحقيق و تفحّص برآييد و حق را چنان كه سزاوار است بشناسيد و بيش از اين ، در پردهء گمراهى نمانيد . »

--> ( 1 ) . تاريخ نبيل ، ترجمه و تلخيص عبد الحميد اشراق خاورى ، ص 419 به بعد . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 432 .